شوق دیدار
کاش می دانستی ، بعدازآن دعوت زیبا به ملاقات خودت ، من چه حالی بودم ، خبردعوت دیدارچوازراه رسید
، پلک دل بازپرید ، من سراسیمه به دل بانگ زدم ، آفرین قلب صبور ، زودبرخیزعزیز ، جامه تنگ درار ، وبه
چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس ، که پس ازاین همه مدت زتو دعوت شده
است ؟ چشم خندید وبه اسک گفت برو ، بعدازآن دعوت زیبا به ملاقا ت نگاه ، با توام کاری نیست ، وبه
دستان رهایم گفتم : کف برهم بزنید ، هرچه غم بودگذشت ، دیگراندیشه لرزش به خودت راه مده ، وقت
این است که آن دست محبت زتویادی بکند ، خاطرم راگفتم: زودترراه بیفت ، هرچه باشد بلد راه تویی ، ما
که یک عمربه این خانه نشستیم وتوتنهارفتی ، بغض درراه گلو گفت: ، مرحمت کم نشود ، گوییابامن
بنشسته دگرکاری نیست ، جای ماندن چو دگرنیست ازاینجابروم ، پنجه ازمودرآورده به ان شانه زدم ، وبه
لبها گفتم : خنده ات رابردار ، دست دردست تبسم بگذار ، ونبینم دیگر که توورچیده وخاموش به کنجی
باشی ، سینه فریاد کشید: ، من نشان خواهم داد ، قلب نامش رادرطاقچه ام ، وهوای خوش یادش
رادرحافظه ام ، مژده دادم به نگاهم گفتم : ، نذردیدار قبول افتاده است ، ومبارک باشد وصلت پاک توبابر
ق نگاه محبوب ، وتپش های دلم راگفتم: ، اندکی آهسته آبرویم نبری ، پایکوبی ازچه برپاکردی ؟؟؟؟ ، پای
برسینه چنان طبل نکوب ، نفسم راگفتم : ، جان کیوان تودگربندنیا ، اشک شوقی آمد ، تاری جام
دوچشمم بگرفت وبه پلکم فرمود : ، همچو دستمال حریر ؛ بنشان برق نگاه ، پای درراه شدم ، دل به مغزم
فرمود: ، من نگفتم به تو آخر که سحرخواهدشد ، من به تومی گفتم : اومراخواهدخواند ، ومراخواهددید
، سربه آرامی گفت : ، خوب چه می دانستم ، من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست ونمی دانستم ،
من گمان می کردم ....

سینه فریادکشید: ، خوب فراموشش کن ، هرچه بودست گذشت ، حرف ازغصه ومن گفتم : اندیشه بس
است ، به ملاقات بیندیش ونشاط ، آفرین پای عزیزقدمت راقربان ، تندترراه برو ؛ طاقتم طاق شدست ،
چشم برقی می زد ، اشک برگونه نوازش می کرد ، لب به لبخند تبسم می کرد ، مرغ قلبم با شوق ، سر
به دیوار قفس می کوبید ، تاب ماندن به قفس هیچ نداشت ، نفس از دم به سینه تعارف می کرد ، سینه
برطبل خودش می کوبید ، عقل شرمنده به آرامی گفت : ، راه راگم نکنیم ، خاطرم خنده به لب گفت :
نترس ، نگران هیچ مباش ، سفرمنزل دوست ، کارهرروز من است ، چشم برهم بگذار ، دل تو راخواهد
خواند ، سربه پاگفت کمی آهسته ، بگذارید که من هم برسم ، دل به سرگفت شتاب ، تو هنوزم
عقبی؟؟؟؟؟
فکرفریاد کشید: دست خالی که بد است ، کاشکی....
سینه خندید وبگفت:دست خالی زچه روی ، این همه هدیه کجاچیزی نیست....
چشم راگریه شوق ، قلب راعشق بزرگ ، سینه یک سینه سخن ، روح راشوق وصال ، لب پرازذکرحبیب ،
خاطرآکنده یار ، کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد ،...
شوق دیدار نباتی آورد ، کام جانم شیرین ، پای تاسر همه اندیشه وصل .....
وچه رؤیای قشنگی دیدم ، خواب ای موهبت خالق پاک ، خواب رادریابم ، که درآن می توان باتونشست
، می توان باتوسخن گفت وشنید ، خواب سهم من ازتو ودیدار شماست ، خواب رادریابم ، که تودرخواب
فراخواهی خواست ، که تودرخواب فراخواهی خواند ، وتودرخواب به من خواهی گفت: ، توبه دیدار من آ ، آه
کا ش می دانستی ، بدازآن دعوت زیبا به ملاقات خودت ، من چه حالی بودم ، پلک دل بازپرید ، خواب
رادریابم
من به مهمانی دیدار تومی اندیشم!!!!.....
در کوچه های انتظار
می توان درکوچه باغ زندگی
خنده های عشق را احساس کرد...
می توان ازسادگی لبریز بود
لحظه هاراپرزعطریاس کرد
می توان درهرکمی آرزو
واژه های ناب راتفسیرکرد...
می توان درفصل پاک گریه ها
خیس شددرباران امید...
می توان آئینه ای شفاف بود
درمیان دستهای نو بهار...
23:33 | مهین |
